X
تبلیغات
وبلاگ خصوصی میثم جعفریان

       

افسانه حيات چيزي جز اين نبود_________________________يا مرگ آرزو يا آرزوي مرگ
زمان
جستجو
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
تعداد بازديد كنندگان سايت
جديد چپ

دختر رویای بعید ( این حقیر )

 

شب غمگيني بود

شب پاييز و من و سايه دل

شب دلشوره تلخ

ناگهان شور فضا را پر كرد

نور تابيد به من قامت تو

و تو در گوشه دل رقصيدي

ناز كردي و به من خنديدي

و من از ناز تو حيران شدم وخنديدم

شرم از گونه تو نوشيدم

لول از ناز تو من رقصيدم

و سماع تو و شيدايي من در هم ريخت

گفتي انگار كه ديوانه شدي

مي ننوشيده چنين .... !

و من از باده چشمان تو مست

گفتمت واي از اين شيوه طنازي تو

باختم دل به چه در بازي تو؟

نازنين ، دختر روياي بعيد

با تو من سرشارم

با تو من مدهوشم ...

بي هوا دست تو در دست من آرام گرفت

بند آمد نفسم

لب فرو بسته شد از ...

و من احساس شدم

و من آغاز شدم

من نبودم كه فقط دستي بود

كه همه غرق مي و مستي بود

جام نرمينه ناز

حال در دست من است !

جز شعف حس دگر در من نيست

جرات ديدن چشمان تو در چشمم نيست

در سكوت من و تو يك تپش است

كه خبر ميدهد از حالت من

حس يك تازه جوان

حس معشوق نخست

حس نازي كه غمم را ميشست

حس سودات كه در من ميرست

 

شاعر : این حقیر

لينک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 12:19  توسط میثم جعفریان  | 
All Rights Reserved 2010 | m-jafarian.Blogfa.Com

Template Edited By: Meisam Jafarian